کویر سبز

دست‌نوشته‌های یکی مثل کویر اما سبز

غم نامه ی گل
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

یکی بود، یکی نبود.

پسری بود مهربان با اسب سپیدش. هر دو آزاد و رها در دشت های سبز و پر گل می تاختند و هر کس که آنها را می دید حسرت اینهمه سبکبالی، شادابی و آزادی را می خورد.

پیرها حسرت روزهای گذشته ی جوانی و بچه ها آرزوی بزرگ شدن و داشتن چنین اسبی که با او در دشت ها بتازند و چنین و چنان کنند و دختران در رویای اینکه روزی صدای سم اسب در کوچه شان بپیچد و مقابل در خانه ی آنان توقف کند؛ کوبه در به صدا درآید و ... 

مهربانی پسر و نجابت و شکوه اسب دلیلی بود تا همگان بخواهند با پسر دوستی کنند و دستی به مهر بر پیشانی اسب با وقارش بکشند. کودکان اسب را با حبه قندی میهمان و مادران‌شان جرعه آبی به سوار چابک تعارف می کردند. گرده ی اسب محل شوق و احساس غرور کودکان آن دیار بود و گوش و دل پسر شنونده و امانت دار رازها و درد دل های مردمان.

پسر از هیچ کمکی به مردم آن سامان دریغ نمی کرد. چه پیام ها که نرسانده بود، چه خبرها که نیاورده بود تا چشم و چراغ دل مردم شود.

@-->-->--

روزی پسر پی کارش می تاخت. ناگهان گلی زیبا از پیش چشمش گذشت. کمی ایستاد او را نگاه کرد و به تاختن ادامه داد. جای گل را به خاطر سپرد تا بازگردد. تمام روز گل فکرش را اشغال کرده بود. تا به حال چنین گل زیبایی ندیده بود. آیا گل زیبا بود یا به چشم پسر زیبا می آمد؟

وقتی بازگشت از دور محو تماشای گل زیبا شد. با خود گفت: به گمانم این همان گلی ست که می تواند خانه مرا طراوت ببخشد و روحی تازه در کالبد من بدمد.

حالا روزهای زیادی بود که او به تماشای گل می رفت و آن را زیر نظر داشت و هر روز به گل زیبا نزدیک و نزدیک تر می شد. احساس می کرد که گل نیز او را نگاه می کند. تا روزی که با گل از سر اشتیاق سخن گفت.

@-->-->--

گل زبان باز کرد و حرف زد!

پسر مشعوف و خوشحال از اینکه هم صحبتی از جنس دگر یافته، هر روز بی قرار نزد گل می تاخت. حالا همه چیزش شده بود گل.

روزهای کمی از هم صحبتی شان نگذشته بود که گل گفت: اگر مرا می خواهی و دوستم داری، مرا بردار و به خانه ات ببر. چون ممکن است هر رهگذری مرا بچیند یا لگد مال کند و من دلم نمی خواهد کسی مرا بی عشق بچیند. پسر ترسید. از اینکه مبادا گل را ببرند و ترسید که آیا باغچه کوچک خانه اش خاک خوبی دارد، نور خوبی دارد. نکند که گل آسیب ببیند و در آن باغچه پژمرده شود.

داستان را با پدر و مادرش در میان گذاشت و آنها با خوشحالی گفتند: گل را با خاک ش در گلدانی بگذار و بیاور. ما نیز باغچه را در اولین فرصت بزرگ و خاک ش را عوض می کنیم. تا هم نور بهتری بگیرد و هم جای مناسبی برای رشد گل باشد.

پسر به نزد گل شتافت و به او گفت که همه چیز مهیای حضور اوست و از گل خواست تا با دشتبان بخشنده و بزرگوار صحبت کند و اجازه بگیرد. فردا گل به پسر گفت: دشتبان موافق نیست و می گوید کسان بهتری نیز خواهان تو بودند و هستند، چرا می خواهی تو را به این پسر بسپارم؟ و وقتی پافشاری کردم خواست تو را ببیند و با تو صحبت کند.

پسر نزد دشتبان بزرگوار رفت. او از پسر قول گرفت که گل را مراقبت کند؛ باغچه را بزرگ و خاک باغچه را عوض کند و مانند تخم چشم هایش مراقب گل باشد. دشتبان مهربان گفت: من او و دیگر گل ها را با محبت و سختی بزرگ کرده ام؛ تو نیز چنین می کنی؟ آیا باغچه به زودی مهیا می شود؟ آیا پشتیبان داری؟ ... و پسر با اطمینان خاطر گفت: آری. دشتبان مهربان نیز اجازه داد که پسر گل را با خود ببرد. پسر گلدانی برد و گل را با خاک اطراف ش از جا برداشت و با خود به خانه آورد.

@-->-->--

گل می خواست که پسر همیشه کنار او باشد. رخ نازک ش آزرده می شد، وقتی پسر کنارش نبود. گل می خواست که پسر فقط او را نگاه کند و همین موجب شد که پسر دیگر آسمان آبی را نگاه نمی کرد و همیشه چشم ش به زمین بود. گل می خواست پسر فقط حرف های او را بشنود و از آن پس دیگر پسر به درد دل دیگران گوش نمی کرد. گل می خواست که پسر همیشه او را نوازش کند و پسر بی خیال اسب ش شده بود و او را تیمار نمی کرد.

پسر اسب را رها کرد. اسبی که آنقدر با وفا بود. مردم دیگر کسی را نداشتند که برای شان خبر شادی بیاورد. بچه ها دیگر خاطره ی سواری که در دشت ها می تاخت را کم کم فراموش می کردند. دیگر کسی لبخند محبت به پسر نمی زد و کسی از شوق دیدارش آغوش نمی گشود.

از سوی دیگر کار وسعت دادن باغچه به تعویق افتاده بود و پدر و مادر توان آن را نداشتند که به تنهایی کار را به سرانجام رسانند و کسی نبود که کمک حال آنان باشد.

پسر نیز تمام اوقات ش با گل سپری می شد. هر چند که با گل نشسته بود اما دیگر آن طراوت و شادابی گذشته را نداشت. همیشه یاد روزهایی می افتاد که با اسب سپیدش در پهنه دشت فراخ می تاخت. از این یادآوری احساس پیری به او دست می داد.

گل خیال میکرد که پسر هنوز بچه ها را بر پشت اسب می نشاند، به حرف این و آن گوش می سپارد و اسب را تیمار می کند و این چهره گل را رنجور و ساقه اش را خموده می کرد. پسر برای ش توضیح داد و گفت: دیگر اسبی نیست تا کودکی بر پشت ش غریو شادی سر دهد و من تیماردارش باشم. من او را به خاطر تو رها کردم تا همیشه با تو بمانم. اما گل باور نمی کرد و بد قولی های پسر را به رخش می کشید. می گفت: تو خیلی وقت ها کنارم نیستی، به همه چیز نگاه و توجه می کنی غیر از من. تو اینها را به من قول داده بودی. تازه باغچه را نیز مهیا نکرده ای و بنای شماتت می گذاشت. پسر از این همه بی انصافی و بی حرمتی کمرش شکسته بود. کسی را نداشت تا درد دل ش را برای ش باز گوید. او عادت کرده بود تا همیشه شنونده دردها باشد نه گوینده آن. پس از گل خواست تا زیبا و مثل گل بیندیشد. گمان بد نبرد؛ که پندار نیک پلیدی را دور می کند؛ عشق و دوستی می آفریند و... اما هرچه زمان می گذشت این حرف ها بر گل کمتر اثر می کرد.

@-->-->--

پسر از سر ناچاری به حکیم بزرگ مراجعه کرد و داستان را باز گفت. حکیم دستی بر صورت ش کشید و گفت: درست است که تو خوبی و جفا نکرده ای. اما او نیز به همان اندازه خوب است. گل است. منتها شما دو چیز متفاوت هستید. او ساکن است و تو متحرک. به همین سادگی. جوهر تو پویایی و جوهر او ایستایی ست و مشکل از همین جاست که آغاز می شود. او ریشه در خاک دارد و تو چشم به آسمان داری. شما هیچکدام بد نیستید ولی برای رفاقت با هم آفریده نشده اید. رفاقت مراقبت می خواهد. ایستادن تو را فنا می کند و تحرک او را.

پسر مدت ها به حرف های حکیم فکر کرد. می ساخت و خراب می کرد. می اندیشید به آینده ای که آنها را انتظار می کشید. از پروردگار می خواست که بهترین راه را پیش روی او قرار دهد. در آستانه ی تصمیم سختی قرار گرفته بود. مهمترین تصمیم زندگی اش.

@-->-->--

گل گریه کرد؛ بی تاب و پریشان شد؛ گفت: کسی که در کوچه و بازار مرام و معرفت ش زبان زد است چگونه می تواند در حق من اینگونه کند. من به گل ها، پرندگان، جوی ها و سبزه ها بگویم چه عیبی داشتم که مرا باز گرداندند. من در این مدت پژمردم و فرسودم. تو که می دانستی توان نگهداری مرا نداری، چرا مرا از دشت به خانه بردی؟

پسر درون ش آشوب بود. دل ش شکسته بود. نمی خواست او را برگرداند. اما آینده تاریکی که آن دو را به کام می کشید، باعث می شد سنگدلانه خواهش گل را نادیده بگیرد و خود را به دست منطق بی رحم بسپارد. گلدان را زیر بغل زده بود و به سوی دشت گام می زد ولی در دل اشک می ریخت و به سرنوشتی که برای ش رقم خورده بود یا شاید خودش رقم زده بود افسوس می خورد.

وقتی گل را سر جای اول ش می کاشت، گل خاطرات خوشی را که با هم داشتند باز می گفت تا شاید در دل پسر اثر کند. خبر نداشت که پسر پشت این چهره سنگی در دل خون گریه می کند.

پسر می خواست تک تک گلبرگ هایش را ببوسد. به خاک ش بیفتد، در آغوش ش بگیرد و بگوید که چقدر دوست ش دارد. اما آینده راه آنان را خیلی زود از هم جدا کرده بود. پیش خودش می گفت: اگر اصرار زود هنگام گل نبود و مرا را از حضور رهگذران نترسانده بود و ما بیشتر یکدیگر را می شناختیم، شاید امروز این غم بزرگ رخ نمی داد.

شرمنده محبت های دشتبان بخشنده و فداکار بود. که دیگر از شرم او نمی توانست دشت سبز و پر گل را ببیند. از روی همه گل ها و سبزه ها شرمنده بود. ایشان چه می دانستند که بر آن دو چه گذشته است. وقتی دستانش را از دستان گل رها کرد. گل گفت: به انتظارت می مانم، تا هر وقت که بیایی. جرات نکرد که به گل نگاه کند. پسر رفت. به انتهای پیچ جاده که رسید برگشت و یک لحظه گل را نگاه کرد و دید که گل هنوز دارد او را نگاه می کند.

@-->-->--

هنوز که هنوز است پسر از هر ترانه، هر رایحه و هر چشم اندازی یاد گل می افتد و چشمان اش تر می شود. در حالی که نه اسبی دارد که سر به بیابان بگذارد، نه بچه هایی هستند که با دیدن او غوغا و فضا را به شادی معطر کنند و نه مردمی که برای ش آغوش بگشایند. به هر محفلی که می رود حرف ها گوش به گوش می شود؛ در حالی که پیش از این دل ش مخزن اسرار آنان بود.

@-->-->--

اگر کسی از شما گلی دید زیبا، نجیب و معصوم از او دلجویی کند، محترم ش بدارد و مراقب ش باشد.

و اگر کسی از روزگار گذشته پسر سراغی دارد، از اسب سپیدش و همه از دست رفته هایش، او را خبر کند.

غم نبودن گل برای او کافی ست.

پندارتان نیک.