| ما آزمودهایم...! |
| ساعت ۱٢:٥۱ ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ کلمات کلیدی: |
|
کسانی که در شرکتهای خصوصی کار میکنند، میدانند که اولین فیش حقوقی در ابتدای هر سال مهمترین فیش حقوقی آن سال است. چون مثل نامهی اعمال نظر و کرم مدیر آن سازمان را در مورد صاحب فیش معلوم میکند. سال گذشته نیز برای من چنین بود. (البته امسال من و همکارانم هنوز موفق به دریافت این برگهی مبارک نشدهایم!) علی رغم زحمات زیادی که کشیده بودم، از دیدن مبلغ درج شده شوکه شدم. فکر میکردم با آدمهای فهیمی در ارتباطم و آنان قدر زحمت من را دانستهاند. اما دریغ و درد که بیش از فهیم بودن آنان را رند یافتم و داستانی که در ادامه خواهید خواند را نوشته و برای مدیر مستقیم خودم و مدیری دیگر ارسال کردم که منجر به جابجایی من از واحدی به واحد دیگر شد. این اتفاقات تجربهی جدیدی برای من بود که مصصم هستم آنها را به تدریج در این مجال بازگو کنم. واما داستان من: ما آزمودهایم...! روزی از روزها، جوانی از عطاری خواست تا او را به شاگردی بپذیرد. عطار گفت: من برای تو کاری در دکانم ندارم؛ اما تو میتوانی در کوهستان اطراف گیاهان مورد نظر مرا بیابی و برایم بیاوری. جوان نام و نشان گیاهان را پرسید و از قریحه و استعداد خود مایه گذاشت و گرچه تا آنوقت چنین کاری نکرده بود، در کوهستان جستجو کرد، تلاش کرد، و بهترین و مرغوبترین گیاهان را برای عطار آورد. عطار تشکر کرد و مزد جوان را داد و هر دو در دل، از ایزد، برای یکدگر برکت خواستند. روزها به همین منوال گذشت و عطار به جوان گفت: از فردا برای تو چارپایی میخرم که آسوده سفر کنی و تورا توشهای میدهم که از آن بخوری تا توان جستجوی بهتر و بیشتر را داشته باشی. جوان شاداب و سرحال از قدرشناسی عطار، فردای آن روز، سوار بر چارپا، رضایتمندانه و خندان به کوهستان رفت؛ چارپا را در سایهای پر علف که نهر آبی از آن میگذشت، بست، تا سیر بخورد و بنوشد و خود تلاشی مضاعف کرد تا بهتر و بیشتر از روزهای گذشته گیاهان معطر و مرغوب بچیند. عطار به حسن خلق خود، تلاش جوان، و لطف ایزد، صید اهل نظر کرد و به شهرتی زود هنگام رسید. جلو دکاناش به خاطر مرغوبیت محصول غلغله بود و او نمیتوانست حتی جواب همه مشتریاناش را بدهد. وضع عطار خوب شد. دکان همسایه را خرید و به محل کسباش وسعت داد. لباسهای فاخر پوشید. شاگردان زیاد گرفت. حیاطی در شهر خرید و در آن به گرفتن عرقیات مختلف مشغول شد و جوان هر روز با شوقی وافر و احساس مسئولیتی بیشتر تلاش در تهیه بهترین گیاهان مینمود. تا روزی که خواست عطار را ببیند و از کسرت مراجعین نتوانست وی را ملاقات نماید. با خود اندیشید که اینهمه موفقییت عطار از تلاش من است، ولی از این موفقییت چارپایی و توشهای بیش برای من نیست. در اولین دیدار موضوع را با عطار مطرح کرد. ولی عطار برنتابید و اعتنایی نکرد و به وی گفت: شکر نعمت، نعمتت افزون کند. کوه همان کوه است و گیاهان همان و کار تو نیز. اگر رقبتی نداری هستند کسانی که بیچارپا و توشه حاضرند اینکار به انجام رسانند. جوان گفت: اما این رسم جوانمردی نیست؛ کسی مانند من گیاهان را از هم تمیز نمیدهد و کسی مثل من تیماردار زبان بسته تو نخواهد بود. تو زیرکی و میدانم که این را خوب میدانی. عطار گفت: ادای وظیفه بر هیچکسی منت نیست! که اگر غیر از این بود در همان روزهای نخست کفشهایت را جفت میکردم... کجا بودی روزهایی که شاگردی کردم، آموختم، خون و دل خوردم، رنج بردم تا به این گنج رسیدم. جوان به کوه زد. سگرمههایش درهم کشیده بود و میراند. از اخم بسیار چشمهایش تنگ شده بود و سوی دیدن گیاهان مرغوب را نداشت. دماغش نمیبوئید و هر چه بیشتر میگشت، کمتر مییافت. الاغ بیچاره را در اولین جای ممکن بست. هر چه را که دید چید؛ هرزه و معطر، تر و خشک را با هم، با ریشه و با خاک. به یاد آورد گذشته را و میاندیشید به سهماش از زندهگی و روزگار. با خود میگفت: اگر کوه همان کوه است و گیاهان همان گیاه ولی کسب و کار عطار همان کسب و کار نیست. پر رونقتر و بهتر از گذشته است و این به همت من میسر گشتهاست. ...و به یاد آورد روزی را که به سختی از رودخانه طغیان زده بهاری گذشت و روزهایی که بارش سنگین بود و به اجبار میبایست از راه باریک و پرخطر لب دره بگذرد. وقتی بازگشت فقط از چشمهای گرد شده الاغ شرمنده بود که روز را در جایی بیآب و علف گذرانده بود و الاغ حیرت زده از بیمهری جوان، وی را مینگریست و بنای عرعری گذاشت که دل سنگ را آب میکرد. جوان دستی به نوازش و پوزش بر گردنش کشید و راه افتاد. دیگر شب شده بود. بی رمق، وارفته و اندیشناک به سوی شهر باز میگشت و در دل زمزمه می کرد: ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش باید برون کشید از این ورطه رخت خویش *** بالا رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود، قصه ما راست بودن یا نبودنش پای شما !!! ۴ اردیبهشت ۸۶
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : همه چیز این وبلاگ را از نام تا انتخاب قالب و ... را دوست عزیز و فرهیختهام حسین قوامی (خبرنگار مطبوعات) ایجاد کردهاست. شاید این بهترین هدیهای بود که تا به حال گرفتهام. احساس میکنم بسیاری از نوشتههایم که تا به حال خاک خوردهاند از این پس یکی یکی متولد خواهند شد. بخاطر این تولد از حسین قوامی، دوستی که بسیاردوستش دارم، سپاسگزارم. پروفایل مدیر : علیرضا خدابنده لو |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |


