کویر سبز

دست‌نوشته‌های یکی مثل کویر اما سبز

طبق روال معمول!
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

پیش‌تر در شرکتی کار می‌کردم که به کارکنان‌اش ناهار می‌داد. شرکت مصمم بود که با کمترین هزینه سر و ته ماجرا را به‌هم آورد.

طبقِ رَوال معمول:

- پیمانکار محترم که آشپزخانه یا رستورانی بود، دو روز یا یک هفته‌ی اول را غذای با کیفیت می‌داد و رفته رفته این کیفیت افت می‌کرد تا به افتضاح می‌رسید.

- کارکنان ظرف به‌دست، به اتاق مسئول خدمات داخلی می‌رفتند و گله و شکایت می‌کردند.

- آنها که مودب‌تر بودند، تلفنی مراتب اعتراض خود را اعلام و در یک اقدام انقلابی به غذا دست نمی‌زدند.

- بی‌ادب‌ها هم لات‌بازی درمی‌آوردند.

- موذی‌ها نیز به اصطلاح زیرآب‌زنی می‌کردند.

- عده‌ای هم که به طور کلی دوغ و دوشاب برای‌ایشان فرقی نمی‌کرد.

- یک عده که از تمام اینها جالب‌تر بودند، کل این رفتارهای پیش‌گفته را با هم انجام می‌دادند!

 

قسمت جالب داستان اینجاست که این گروه آخر، وقتی که کارد به استخوان همکاران می‌رسید (یعنی در غذای ایشان چیزی غیر از غذا یافت می‌شد)، فرمان توبیخ و مجازات عاملان را از زبان مدیر عامل محترم به صورت سینه به سینه، به گوش کارکنان می‌رساندند و در یک اقدام عاجل و زیرکانه، پول پیمانکار یا همان رستوران مربوطه که معمولن به‌صورت هفتگی تسویه حساب می‌کرد، از سوی شرکت بلوکه می‌شد. و فرآیند دستور مدیرعامل مبنی بر ندادنِ پول به رستورانِ بی‌کیفیت و تنبیه آن از طریق بوق‌های تبلیغاتی متعدد به اطلاع کارکنان می‌رسید.

و باز طبقِ رَوال معمول:

- پیمانکار محترم که آشپزخانه یا رستورانی بود، از شیوه‌های غیر معمول ( باز کردن چاک و بست دهان و نشان دادن تیزی) استفاده می‌کرد که خودش و وکیل شرکت به پول می‌رسیدند. (که البته بیشتر اوقات فقط آقای وکیل به نوایی می‌رسید!) و یا مظلوم و مهجور بود و عطای آدم بد معامله را به لقای‌اش می‌بخشید.

- کارکنانی که قبلن ظرف به‌دست به اتاق مسئول خدمات داخلی به شکایت آمده بودند التماس می‌کردند که "بابا پولشو بیشتر کنید با یه پیمانکار خوب قرارداد ببندید. بابا شرکت اینقدر درآمد داره!؟ چرا گدا بازی؟"

- مودب‌ها در ظروف چفت و بست‌دار روحی از منزل به شرکت نهار حمل می‌کردند و به دلیل اینکه غالبن بُعد مسافت از منزل تا محل کار زیاد و تلاطم جاده‌ها بسیار، چلو مرغ ایشان به میرزا قاسمی تبدیل می‌شد.

- بی‌ادب‌ها هم تشکر می‌کردند.

- موذی ها هم دنبال این بودند تا ته و توی قرارداد جدید را دربیاورند و ببینند که "کی چقدر خورده؟!" است.

- رفقای دوغ و دوشابی هم که توالت فرنگی و گوشت‌کوب برقی برای ایشان فرقی نداشت!

- آن دسته‌ی آخرِ از همه جالب‌تر نیز، طفلکی‌ها فقط زحمت‌ فک زدن‌شان زیادتر شده بود.

******

در این میانه:

* رستوران به هر دلیل موجه یا غیرموجه غذای بد داده بود.

* شرکت پول رستوران را پرداخت نکرده و در جیب خودش گذاشته بود.

و بینوا کارگر و کارمند که هم غذای بد خورده‌بود و هم بابت این‌همه درایت و هوشمندی! باید از مدیرعامل بسیار محترم تشکر می‌کرد.

 

به راستی روزانه چند اتفاق مشابه به این ماجرا پیرامون ما رخ می‌دهد؟

به نظر شما سرنوشت کسی که اعتراض می‌کند چیست؟

شکم زن و بچه مهم‌تر است یا آزاده بودن؟

آیا حق گرفتنی است؟

آیا واقعن از ماست که بر ماست؟

آیا نویسنده دچار خارش پوستی یا انسداد عروق مغزی است!؟