کویر سبز

دست‌نوشته‌های یکی مثل کویر اما سبز

خاطره ای از چهارشنبه سوری
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

 

 

پدرم عاشق چهارشنبه سوری و شادی جوانان در این روز است.

چند سال پیش که تهران دانشجو بودم، چهارشنبه سوری کارم تمام شد و در بحبوحه ی آتش بازی به قزوین و خیابان خودمان رسیدم. با اینکه تازه اول شب بود، دیدم همه ی مغازه ها بسته و خیابان پر از مامور است. ریخت و قیافه ام با آن ساک و کیف سامسونت تابلو بود که اهل ترقه و ... نیستم و ماموران مرا نادیده گرفتند. به خانه رسیدم. کلید انداختم و وارد خانه شدم. از حیاط گذشتم. به ورودی راه پله که رسیدم دیدم بیش از 50 جفت کفش آنجاست و عین ورودی مسجد بوی گند پا آدم را خفه می کند. متعجب بالا رفتم. دیدم گرادگرد خانه پر از جوان است. از قیافه های خلاف گرفته تا بچه مثبت ها. از ژیگول و خوش تیپ گرفته تا دستمال یزدی به دست و موفرفری. روی مبل ها، روی زمین پر جوان بود و ظرف های میوه و شیرینی و آجیل خالی و میهمانان مشغول خوردن. وقتی رسیدم دیدم مادرم با سینی چای وارد شد. سلام بلندی به همه کردم و سینی را از دست اش گرفتم و شروع به تعارف کردم. به هر کس تعارف می کردم کُرنش می کرد و سپاسی عمیق از چهره اش موج می زد. تا به بابا رسیدم. با سر و چشم و آهسته پرسیدم اینا کی هستند؟ اینجا چی کار می کنند؟ بابا در حالی که سینی چای را با دست اش رد می کرد تا به بقیه تعارف کنم گفت: ... حمله کردن به جوونای مردم، منم در و باز کردم بیآن تو.

بعد متوجه شدم قضیه از این قرار بوده که پلیس دو سوی خیابان را می بندد و حمله می کند. همه می گریزند و بابا در یک لحظه به نظراش می رسد که چه بکند و بلافاصله درب منزل را باز می کند و به جوانان فراری اشاره می کند که داخل شوند. مادرم می گفت در یک لحظه حیاط پر شده بود از آدم و وقتی مامور ها رسیدند بابا درب را بسته و چفت آن را انداخته و گفته آقایان بفرمایید بالا!...

به آشپزخانه رفتم تا به مادرم خسته نباشیدی بگویم. پدرم به آشپزخانه آمد و گفت: هنوز مامورآ بیرونن. اینام جوونن، یه فکری برای شام بکن. 

مادرم داشت سکته می کرد. گفت: آخه من چه جوری برای 50 نفر شام درست کنم. اونم این وقت شب؟! بابا گفت: آخه درست نیست این وقت شب بی شام برن!

خلاصه چه دردسرتان بدهم. بچه مثبت ها به خانه هایشان زنگ زدند و داش مشتی ها از قیافه شان پیدا بود که توی دل شان دارند هر هر به آنها می خندند. آخر آن وقت ها همه موبایل نداشتند و جلوی تلفن صفی درست شده بود. من هم هر چند وقت سری به خیابان می زدم تا ببینم اوضاع چگونه است. بالاخره ماموران خسته شدند و رفتند و جوانانِ میهمانِ شعف سرکوب شده هم با کلی تشکر و روبوسی خانه ما را ترک کردند.

هنوز که هنوز است گاهی اوقات بعضی از آنها را می بینیم که نمی شناسیم شان. اما خود را معرفی می کنند و از خاطره ی آن شب و لطفی که بابا در حق شان کرده تشکر می کنند.

با همه ی غیر منتظره بودن این اتفاق هنوز به عنوان خاطره ای خوش، در خانه ی ما از آن یاد می شود.

راستی این را یادم رفت بگویم که تا 2 روز بعد از سال تحویل خانه مان بوی پا می داد!!!