کویر سبز

دست‌نوشته‌های یکی مثل کویر اما سبز

پسری که مال همه بود
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

 -         پسر گفت: همراهی دوست داری یا تصاحب؟... کدومش؟ دختر گفت: معلومه، همراهی.

-         به به ... چه تفاهمی! حالا اونا همدیگه رو دوست داشتن.

-         با هم ازدواج کردن.

-    زیر یک سقف که رفتن، یهو همه چی فرق کرد. پسر می‌خواست مال همه باشه. اما دختر می‌خواست پسره فقط مال اون باشه. خلاصه این اونجوری بود، اون اینجوری!

-    پسر پیش خدا شکایت کرد و خواست هر طوری صلاح می‌دونه نجاتش بده. یه طوری که آبروی هیچ‌کس ریخته نشه. آخه مادر بزرگش یکبار گفته بود: «مثل خدا باش که آبروی هیچ‌کس و نمی‌بره. آبرو بردن بدترین کار دنیاست.»

 -         خدا زودی آرزوشو برآورده کرد. دختر مرد.

-    پسر اشک‌ریزان به خدا گفت: من خواستم، ولی اینطوری نه... من دوستش داشتم... من دلم براش تنگ شده.

-         حالا پسر سال‌هاست که از مادر پیر دختر داره مراقبت می‌کنه.

-         آخه اون پسر مال همه‌اس.

   10/2/87