| پسری که مال همه بود |
| ساعت ۱٢:۱۳ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ کلمات کلیدی: |
|
- پسر گفت: همراهی دوست داری یا تصاحب؟... کدومش؟ دختر گفت: معلومه، همراهی. - به به ... چه تفاهمی! حالا اونا همدیگه رو دوست داشتن. - با هم ازدواج کردن. - زیر یک سقف که رفتن، یهو همه چی فرق کرد. پسر میخواست مال همه باشه. اما دختر میخواست پسره فقط مال اون باشه. خلاصه این اونجوری بود، اون اینجوری! - پسر پیش خدا شکایت کرد و خواست هر طوری صلاح میدونه نجاتش بده. یه طوری که آبروی هیچکس ریخته نشه. آخه مادر بزرگش یکبار گفته بود: «مثل خدا باش که آبروی هیچکس و نمیبره. آبرو بردن بدترین کار دنیاست.» - خدا زودی آرزوشو برآورده کرد. دختر مرد. - پسر اشکریزان به خدا گفت: من خواستم، ولی اینطوری نه... من دوستش داشتم... من دلم براش تنگ شده. - حالا پسر سالهاست که از مادر پیر دختر داره مراقبت میکنه. - آخه اون پسر مال همهاس. 10/2/87 |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : همه چیز این وبلاگ را از نام تا انتخاب قالب و ... را دوست عزیز و فرهیختهام حسین قوامی (خبرنگار مطبوعات) ایجاد کردهاست. شاید این بهترین هدیهای بود که تا به حال گرفتهام. احساس میکنم بسیاری از نوشتههایم که تا به حال خاک خوردهاند از این پس یکی یکی متولد خواهند شد. بخاطر این تولد از حسین قوامی، دوستی که بسیاردوستش دارم، سپاسگزارم. پروفایل مدیر : علیرضا خدابنده لو |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |


