یکی دو سال پیش بود که یک روز بعد از ظهر پندار رو بردم باغ وحش. خیلی خوشحال بودم. تو خیالم می گفتم پندار از دیدن حیوونا ذوق می کنه و منم از ذوق اون ذوق می کنم. رفتیم و کلی با هم گشتیم. خرسا، میمونا، مارا، عقابا، شیرا، گورِ اسبا و... من پیش خودم خیلی حال می کردم و با خودم می گفتم اگرم پندار ذوق نمی کنه به خاطر اینه که بچه اس، هنوز سنش نمی رسه که با این جک و جونورا حال کنه. خیلی بلند بلند سوال می کرد و همه پفکی که براش خریده بودم رو داد به گورِ اسبا و من خوشحال بودم از اینکه ضررش نمی کنه.
بعد اومدیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. تو اتوبان که افتادم، نگاهی به پندار کردم و دیدم داره بیرون و نگاه میکنه و انگار با من قهره. اصلن هم نگفت دایی نانای بذار!
گفتم: دایی جون چی شده؟ چرا روتو اونور کردی؟
گفت: دایی من خیلی غمگینم.
دلم داشت می ترکید. پرسیدم: چرا دایی جون؟
گفت: دایی آخه ه ه ه حیوونا خیلی غمگین بودن. همه شون داشتن غصه می خوردن.
تازه به خودم اومدم و دیدم اِ اِ اِ بچه راست میگه ها. چه جَو افسرده ای داشت باغ وحش. چقدر بوی بد می اومد. چقدر حیوونا پکر و مریض احوال بودن. هر چی دلیل آوردم که عصر بود و خسته بودن و میخواستن بخوابن و اینا... افاقه نکرد و پندار چشماش تا شب غصه دار بود.
از اون تاریخ خیلی گذشت و من به کلی یادم رفته بود؛ تا زد و اخبار دلخراش اخیر رو در رابطه با کشتار این حیوونا، دیگه خودتون حتمن شنیدید و می دونید.
... و من در حیرتم از نگاه تیز بین و شفاف بچه ها و متأسفم برای حیوونایی که اینجوری مورد ظلم و بی توجهی واقع شدن و می دونم که الآن می گید ای بابا آدماش دارن از بین میرن اونا که حیوون بودن...!!!
و من نگرانم. نگرانم... اگر پندار دل نازک من بفهمد که چه بر سر حیوان ها آمده...