| تخ طاووس! |
| ساعت ٢:٥۸ ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ کلمات کلیدی: |
|
- تخ طاووس - تاکسی چند متر جلوتر اریب ایستاد و سوار شد. اما در بسته نمیشد. دستهی در توی پهلوش فرو میرفت. یکبار... دوبار... سهبار... ولی بالاخره بسته شد. - نگاهی به پهلو دستیش کرد. اونم جمع نشسته بود. پیرمرد بیچاره با حیای خاصی، دستهاشو روی زانوهاش گذاشته بود. - نگاهشو به بیرون برگردوند. به ماشینهایی که دوبله ایستاده بودند و ترافیک سنگین بهخاطر اونا بود. توی ذهنش دنبال پلیس میگشت که دستگیرهی در حضورشو توی دندههاش با درد اعلام کرد. - برگشت این بار یکی اونورتر و نگاه کرد. دید خانومه خیلی راحت، با پاهای باز و تپل یهوری لمیده. یه نگاه به صورتش انداخت. یه ته سبیل کم پشت کرکی داشت. تیپ بنفش زده بود. - روشو برگردوند بیرون. دیگه هیچی نگاه نمیکرد. دنبال جملهای میگشت تا به زنیکه یه چیزی بگه، بلکه از این درد قلمبهی توی پهلوش کم کنه. تو قیافهاش شیش و بش موج میزد که؛ بگم یا نگم؟... بگم! چی بگم؟... با دعوا بگم؟... با اخم بگم؟... خواهش کنم؟... - تو آینه به راننده نگاه ملتمسانهای کرد، شاید ازش کمک بخواد. اما راننده مشغول میلیمتری چسبوندن از همه طرف به ماشینها بود. - تصمیم گرفت مودبانه از پیرمرد خواهش کنه یک کم جمع و جور بشینه که زنه گفت: آقا نگه دار. - هر دو پیاده شدن که خانم پیادهشه. - هر دو سوار شدن. هنوز در بسته نشده پیرمرده گفت: واقعا چقدر بیملاحظه... اه... اه... خیلی راحت نشسته... جوونه هم پرید تو حرفش و گفت: آدم تو لیموزین خالیام اینقدر ولنگ و واز نمیشینه!... پیرمرد ادامه داد: آقا! یه چیزی هم بگییی... میگه خودتو مالیدی به من! حالا بیا درستش کن! بعد جوون از ترکیدن رودههاش حرف زد و تو آینه بغل دید که خانم جلویی داره میخنده. - راننده که برعکس زورو فقط چشمهاش از آینه پیدا بود گفت: مشکل از ماست که «نه» بلد نیستیم. از «نه» میترسیم. حالا چه بگیم، چه بشنوفیم. بهش میگفتید. خوب همینه که هر کی هر بلایی میخواد سرمون میاره دیگه... ما ملت با حیایی هستیم. اما یه زمانی باحیایی خوب بود... الآن نیست. - جوون بیرون و نگاه میکرد. معلوم نبود به کجا خیره شده. - جوون پیاده شد. پهلوش درد نمیکرد. ولی یه جاییش درد میکرد. نمیدونست کجا! دست رو شقیقههاش گذاشت و رفت... |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : همه چیز این وبلاگ را از نام تا انتخاب قالب و ... را دوست عزیز و فرهیختهام حسین قوامی (خبرنگار مطبوعات) ایجاد کردهاست. شاید این بهترین هدیهای بود که تا به حال گرفتهام. احساس میکنم بسیاری از نوشتههایم که تا به حال خاک خوردهاند از این پس یکی یکی متولد خواهند شد. بخاطر این تولد از حسین قوامی، دوستی که بسیاردوستش دارم، سپاسگزارم. پروفایل مدیر : علیرضا خدابنده لو |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |


