بوی فلافل توی پیاده رو پیچیده بود.
از توی نور جلوی مغازه که رد شد دست کرد جیب عقب شلوار جین ش. درنگ کرد. دست ش و با پول ها آروم آروم کشید بالا و توی مغازه رو نگاهی کرد و آب دهن ش و قورت داد.
روی آفتاب سوخته ش و برگردوند به راه ش، پول ها رو هم هل داد ته جیب ش و تو دل شب گم شد.