| پدر |
| ساعت ۳:٤٠ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧ کلمات کلیدی: |
|
چقدر حواست پرته بچه؟ این سومی که جا می گذاری... خدا شاهده دیگه برات دستکش نمی خرم. یه روز پاک کن، یه روز تراش، یه روز کتاب... اِ بسه دیگه بابا... خجالت هم خوب چیزی. تو دیگه کلاس سومی... صد دفعه گفتم می خوای بیای بیرون زیر نیمکت و نگاه کن. وسایل تو با دقت جمع کن. میدونی اگه به بابات بگم... تیکه تیکه ات میکنه...
آن روز، گوشه ی آفتابِ حیاط، در حالی که دست هایش را در آستین پنهان کرده بود، کز کرده، برف بازی بچه ها را به تماشا نشست.
دسته ی کیف اش آهنی بود. از آنهایی که وقتی راه می رفت به عقب و جلو تاب کوتاهی می خورد و جیر جیر صدا می کرد. توی راه فقط صدای ورت ورت کفش هایش بود توی برف، جیر جیر کیف اش، تلق تلق زنجیر چرخ ماشین ها و بخاری که از پیش چشم هایش به هوا می رفت.
از دور دید که پدرش جلوی در ایستاده؛ گام هایش سنگین شد. داشت دلایل اش را سرهم می کرد. توی دل اش، بچه های شیفت صبح را بد و بی راه می گفت که دستکش هایش را دزدیده و به دفتر نداده بودند. راه فراری نبود و پدرش چشم از او برنمی داشت. با درنگ سلام کرد. - سلام؛ دستکش ات کو؟! داشت جواب را مزه مزه می کرد که پدر مچ دست هایش را طوری گرفت که کیف از دستش افتاد و خوابید توی برف. پشت دست های کوچک و نحیف اش در کف دست های زمخت پدر قرار گرفت. آهن یخِ دستگیرهی کیف، روی کف دست اش جا انداخته بود. کف دست و بند انگشت هایش زرد شده بودند. پدر دست های یخ زده پسر را میان دست هایش گرفت و شروع کرد به مالیدن و گرم کردن آنها.
پسر سرش را بالا گرفت و به چشم های پدر نگاه کرد. نفس راحتی کشید و لبخند کم رنگی به لب اش نشست. وقتی پدر دست های گرم شده او را رها کرد، پسر دست هایش را دور کمر پدر حلقه زد و سرش را به شکم او چسباند. اشک و بخار و لبخند با هم قاطی شده بودند.
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : همه چیز این وبلاگ را از نام تا انتخاب قالب و ... را دوست عزیز و فرهیختهام حسین قوامی (خبرنگار مطبوعات) ایجاد کردهاست. شاید این بهترین هدیهای بود که تا به حال گرفتهام. احساس میکنم بسیاری از نوشتههایم که تا به حال خاک خوردهاند از این پس یکی یکی متولد خواهند شد. بخاطر این تولد از حسین قوامی، دوستی که بسیاردوستش دارم، سپاسگزارم. پروفایل مدیر : علیرضا خدابنده لو |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
|
|
| لینکستان |


