جمعه صبح زود، قصد داشتم به قزوین سفر کنم.
شش صبح، در هیاهوی ترمینال غرب و در آن سالن خوش بو! و فراخ، پخش نوحه خوانی از بلندگوهای ترمینال، خواب را از سر مسافران بینوایی که شب را به سختی روی نیمکت های فلزی ترمینال سپری کرده بودند، پرانده بود. چهره خواب آلود و پریشان ایشان گویای هزاران حرف سخیف بود که نثار بنا گذار سیستم صوتی و رده های بالاتر الی ماشاالله را شامل می شد! در آستانهی سفر ایشان، نوحه خوان محترم چنان آشوبی در جان مسافران انداخته بود که همه را به یاد سفر آخرت میانداخت. در این میان ضجهی چند بچه معصوم که محکوم به شنیدن عربدههای مداح بودند نیز بر التهاب فضا افزوده بود.
در میانِ بلبشویِ فریادِ شاگرد اتوبوسهای ژندهپوش، که هرکدام آدم را به جایی، از استانبول گرفته تا چالوس، فرا می خواندند کسی آرام و متین به من گفت: آقا ژان قِزوین؟ و در پاسخ تعلل من با اشاره دستش اتوبوس را نشان داد و گفت: بِشن الآن حَرکته پسر. و من سوار شدم.
چهار پنج مسافر، پخش و پراکنده مثل دانه های بلال نارس در صندلی ها نشسته بودند. اتوبوس تمیز و همه چیزش مایه ای از رنگ صورتی داشت. حتی پلاستیک هایی که برای آشغال ریختن به دستهی صندلیها آویخته بودند. صدای کسی از جلوی در شنیده می شد که مثل یک نوار ضبط شده فریاد می زد: رشتِ قزوین. قزوین قزوین قزون قزون قزون برو بالا. رشتِ قزون. رشتِ اسکانیا. رشت رشت رشت. اسکانیا رشت ...
اتوبوس با همان مسافران اندک حرکت کرد و من که بسیار خسته و بیخواب بودم به خواب رفتم. هر گاه از خواب پریدم، ساعت مچیام را نگاه کردم و دیدم که با توجه به مسافت طی شده، حرکت کند بوده است. ساعت به من میگفت اتوبوس توقف های زیادی داشته و من دلیل آن را نمیدانستم. شاید می خواسته مسافر بگیرد. چون اصلا ترافیک نبود. به هرحال، راه نیم ساعته را در یک ساعت پیموده بود.
نزدیکی های قزوین شاگرد اتوبوس مرا بیدار کرد و گفت: بیا ژولو. و من خواب آلود جلو رفتم و نگاه کردم و گفتم: "هنوز که به قزوین نرسیده ایم؟" راننده گفت: آقای من، من مسافر قزوین ندارم، الآن پسر عموی من داره از پشت سر می آیه. زنگ زدم گفتم شما ره سوار کنه. او می ره قزوین. اتوبوسشم نارنجیه. من فدای تو بشم. می بخشی آآ. شرمنده آقای مهنس...
و منِ خواب آلودهی ساده دل با 33 سال سن در کمال صحت، سلامت و صداقت گول خوردم و وسط بیابان خدا -آن هم از نوع اطراف قزوین اش!!!- از اتوبوسِ به آن عظمت پیاده شدم و کلک محترمانه رشتی خوردم.
*****
البته من که در صحت و سلامت کامل به قزوین رسیدم و صد البته که چاقو دسته ی خودش را نمی برد! اما خارج از همه این شوخی ها، به این فکر کردم که یک جوان دانشجو که غریب است و هیچ جا را بلد نیست، اگر این اتفاق برایش بیفتد، چه می خواهد بکند؟ اکثر ما دوران دانشجویی را گذرانده ایم و از شرایط اقتصادی آن دوره مطلعیم. شاید آن دانشجو یا مسافر پول توی جیبش را طوری تنظیم کرده بود تا فقط به مقصد برسد و در آن لحظه پول کافی نداشت. اصلا بگوییم وضعیت پولیاش خوب، این مسافر وسط آن بیابان -تک و تنها- چه کاری از دستش بر میآید؟ این راننده چطور به خودش جرات میدهد که چنین دروغی بگوید و چنین بیمسئولیتی انجام دهد.
اول خیلی عصبانی شدم. گفتم به محض مراجعت به تهران موضوع را پیگیری میکنم، هر چقدر که از من وقت و انرژی زیادی بگیرد؛ تا آن رانندهی به زعم خودش زرنگ بفهمد که "یک من ماست چقدر کره میدهد."
اما پس از مدت نیم روز فکر کردن به خودم گفتم: شکایت چه کسی را میخواهی به چه کسی ببری؟ مثلن کسی که بالا دست این آقا نشسته، چقدر بیشتر این آقا میفهمد؟ چقدر باید وقت و انرژی بگذارم تا حرفم را ثابت کنم؟ تازه آخر کار، به فرض اثبات، چگونه میخواهند خطای او را جبران کنند؟ معمولن در بهترین حالت، سناریو از این قرار است که او دنبال من راه میافتد تا رضایت بگیرد. و من و ما چه کاری جز رضایت دادن میتوانیم انجام دهیم؟!
مهمترین بخش داستان اینجاست که امثال من و ما میگویم: "ولش کن بابا. بیکارم مگه؟" و نهایتن برای دلخوشی خودمان، کار او را حواله میکنیم به خدا و پیغمبر و ائمهی معصوم، تا آنها انتقام ما را بگیرند!
این که میگوییم "ولش کن" بدترین آفت اجتماعی این دوران است و ما از بس که گرفتار نان شبیم، رمقی برای اعتراض و گرفتن حقوق طبیعی خود نداریم. از بس که قوانین دست و پا گیر و عصر حجریاند. این است که هر کسی به خود اجازه هر کاری میدهد و حاصلش همین است که میبینیم. آنها رشوه میگیرند، تو متهم به پرداخت رشوه میشوی! آنها با اتومبیل شان به تو صدمه میزنند و تویی که باید برای گرفتن حق و تحویل آنها به قانون، اول مبلغی برای رسیدگی به شکایتات به حساب دولت محترم بریزی و بعد تازه باید پاشنه کلانتری، پزشکی قانونی، دادسرا، راهنمایی و رانندگی، کارشناس تصادفات، دادگستری و ... را درآوری.
تعمق در باب اعتراض و چگونگی اعلام و ابراز آن می بایست از دغدغه های ما باشد. به راستی، صبح که از خانه خارج میشویم تا شب، چند بار میگوییم "ولش کن بابا"؟؟
*****
قصد غر زدن نداشتم و ندارم فقط خواستم به اتفاق به این موضوع فکر کنیم.
مدتها پیش حکایتی خوانده بودم به این مضمون که سواری در بیابان میرفت از پا افتادهای دید. به زیر آمد و او را آب داد. از پا افتاده از غفلت سوار استفاده کرد، بر اسب جهید و گریخت. مرد فریاد زد و به او که گریخته بود گفت: مهم نیست که اسبم را بردی و مرا در بیابان تنها گذاشتی اما این داستان را برای کسی بازگو مکن تا رسم مردی و مردانگی در جهان باقی بماند.
اما حالا در دوره و زمانه ما آنقدر این "مردی و مردانگی" زیر سوال رفته که باید تعریف کرد، بلکه به خود بیاییم.
پی نوشت
از گول خوردن 33 سالگی گفتم؛ از تجربیاتش هم بگویم. شماره آن اتوبوس را برداشتم!!! حالا با این اوصاف به درد چه کسی می خورد "الله و اعلم"