کویر سبز

دست‌نوشته‌های یکی مثل کویر اما سبز

ولش کن بابا!!!
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

جمعه صبح زود، قصد داشتم به قزوین سفر کنم.

 شش صبح، در هیاهوی ترمینال غرب و در آن سالن خوش بو! و فراخ، پخش نوحه خوانی از بلندگوهای ترمینال، خواب را از سر مسافران بینوایی که شب را به سختی روی نیمکت های فلزی ترمینال سپری کرده بودند، پرانده بود. چهره خواب آلود و پریشان ایشان گویای هزاران حرف سخیف بود که نثار بنا گذار سیستم صوتی و رده های بالاتر الی ماشاالله را شامل می شد! در آستانه‌ی سفر ایشان، نوحه خوان محترم چنان آشوبی در جان مسافران انداخته بود که همه را به یاد سفر آخرت می‌انداخت. در این میان ضجه‌ی چند بچه معصوم که محکوم به شنیدن عربده‌های مداح بودند نیز بر التهاب فضا افزوده بود.

در میانِ بلبشویِ فریادِ شاگرد اتوبوس‌های ژنده‌پوش، که هرکدام آدم را به جایی، از استانبول گرفته تا چالوس، فرا می خواندند کسی آرام و متین به من گفت: آقا ژان قِزوین؟ و در پاسخ تعلل من  با اشاره دستش اتوبوس را نشان داد و گفت: بِشن الآن حَرکته پسر. و من سوار شدم.

چهار پنج مسافر، پخش و پراکنده مثل دانه های بلال نارس در صندلی ها نشسته بودند. اتوبوس تمیز و همه چیزش مایه ای از رنگ صورتی داشت. حتی پلاستیک هایی که برای آشغال ریختن به دسته‌ی صندلی‌ها آویخته بودند. صدای کسی از جلوی در شنیده می شد که مثل یک نوار ضبط شده فریاد می زد: رشتِ قزوین. قزوین قزوین قزون قزون قزون برو بالا. رشتِ قزون. رشتِ اسکانیا. رشت رشت رشت. اسکانیا رشت ...

اتوبوس با همان مسافران اندک حرکت کرد و من که بسیار خسته و بی‌خواب بودم به خواب رفتم. هر گاه از خواب پریدم، ساعت مچی‌ام را نگاه کردم و دیدم که با توجه به مسافت طی شده، حرکت کند بوده است. ساعت به من می‌گفت اتوبوس توقف های زیادی داشته و من دلیل آن را نمی‌دانستم. شاید می خواسته مسافر بگیرد. چون اصلا ترافیک نبود. به هرحال، راه نیم ساعته را در یک ساعت پیموده بود.

نزدیکی های قزوین شاگرد اتوبوس مرا بیدار کرد و گفت: بیا ژولو. و من خواب آلود جلو رفتم و نگاه کردم و گفتم: "هنوز که به قزوین نرسیده ایم؟" راننده گفت: آقای من، من مسافر قزوین ندارم، الآن پسر عموی من داره از پشت سر می آیه. زنگ زدم گفتم شما ره سوار کنه. او می ره قزوین. اتوبوسشم نارنجیه. من فدای تو بشم. می بخشی آآ. شرمنده آقای مهنس...

و منِ خواب آلوده‌ی ساده دل با 33 سال سن در کمال صحت، سلامت و صداقت گول خوردم و وسط بیابان خدا -آن هم از نوع اطراف قزوین اش!!!- از اتوبوسِ به آن عظمت پیاده شدم و کلک محترمانه رشتی خوردم.

*****

البته من که در صحت و سلامت کامل به قزوین رسیدم و صد البته که چاقو دسته ی خودش را نمی برد! اما خارج از همه این شوخی ها، به این فکر کردم که یک جوان دانشجو که غریب است و هیچ جا را بلد نیست، اگر این اتفاق برایش بیفتد، چه می خواهد بکند؟ اکثر ما دوران دانشجویی را گذرانده ایم و از شرایط اقتصادی آن دوره مطلعیم. شاید آن دانشجو یا مسافر پول توی جیبش را طوری تنظیم کرده بود تا فقط به مقصد برسد و در آن لحظه پول کافی نداشت. اصلا بگوییم وضعیت پولی‌اش خوب، این مسافر وسط آن بیابان -تک و تنها- چه کاری از دستش بر می‌آید؟ این راننده چطور به خودش جرات می‌دهد که چنین دروغی بگوید و چنین بی‌مسئولیتی انجام دهد.

اول خیلی عصبانی شدم. گفتم به محض مراجعت به تهران موضوع را پی‌گیری می‌کنم، هر چقدر که از من وقت و انرژی زیادی بگیرد؛ تا آن راننده‌ی به زعم خودش زرنگ بفهمد که "یک من ماست چقدر کره می‌دهد."

اما پس از مدت نیم روز فکر کردن به خودم گفتم: شکایت چه کسی را می‌خواهی به چه کسی ببری؟ مثلن کسی که بالا دست این آقا نشسته، چقدر بیشتر این آقا می‌فهمد؟ چقدر باید وقت و انرژی بگذارم تا حرفم را ثابت کنم؟ تازه آخر کار، به فرض اثبات، چگونه می‌خواهند خطای او را جبران کنند؟ معمولن در بهترین حالت، سناریو از این قرار است که او دنبال من راه می‌افتد تا رضایت بگیرد. و من و ما چه کاری جز رضایت دادن می‌توانیم انجام دهیم؟!

مهمترین بخش داستان اینجاست که امثال من و ما می‌گویم: "ولش کن بابا. بی‌کارم مگه؟" و نهایتن برای دلخوشی خودمان، کار او را حواله می‌کنیم به خدا و پیغمبر و ائمه‌ی معصوم، تا آنها انتقام ما را بگیرند!

این که می‌گوییم "ولش کن" بدترین آفت اجتماعی این دوران است و ما از بس که گرفتار نان شبیم، رمقی برای اعتراض و گرفتن حقوق طبیعی خود نداریم. از بس که قوانین دست و پا گیر و عصر حجری‌اند. این است که هر کسی به خود اجازه هر کاری می‌دهد و حاصلش همین است که می‌بینیم. آنها رشوه می‌گیرند، تو متهم به پرداخت رشوه می‌شوی! آنها با اتومبیل شان به تو صدمه می‌زنند و تویی که باید برای گرفتن حق و تحویل آنها به قانون، اول مبلغی برای رسیدگی به شکایت‌ات به حساب دولت محترم بریزی و بعد تازه باید پاشنه کلانتری، پزشکی قانونی، دادسرا، راهنمایی و رانندگی، کارشناس تصادفات، دادگستری و ... را درآوری.

 تعمق در باب اعتراض و چگونگی اعلام و ابراز آن می بایست از دغدغه های ما باشد. به راستی، صبح که از خانه خارج می‌شویم تا شب، چند بار می‌گوییم "ولش کن بابا"؟؟

*****

قصد غر زدن نداشتم و ندارم فقط خواستم به اتفاق به این موضوع فکر کنیم.

مدت‌ها پیش حکایتی خوانده بودم به این مضمون که سواری در بیابان می‌رفت از پا افتاده‌ای دید. به زیر آمد و او را آب داد. از پا افتاده از غفلت سوار استفاده کرد، بر اسب جهید و گریخت. مرد فریاد زد و به او که گریخته بود گفت: مهم نیست که اسبم را بردی و مرا در بیابان تنها گذاشتی اما این داستان را برای کسی بازگو مکن تا رسم مردی و مردانگی در جهان باقی بماند.

اما حالا در دوره و زمانه ما آنقدر این "مردی و مردانگی" زیر سوال رفته که باید تعریف کرد، بلکه به خود بیاییم.

 

پی نوشت

از گول خوردن 33 سالگی گفتم؛ از تجربیاتش هم بگویم. شماره آن اتوبوس را برداشتم!!! حالا با این اوصاف به درد چه کسی می خورد "الله و اعلم"

 

 


 
اینترنت، اتفاق مهم جهان
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

اینترنت از اتفاقات عجیب این جهان است. مانند رودخانه ای می ماند که ظاهرن آرام است؛ تو کفش ها و جوراب هایت را در می آوری که دست و رویی آب بزنی و پایی خنک کنی؛ ناگهان تو را می کشد و می برد. در زیر آن ظاهر آرام طغیان و غوغایی برپا بوده است. گاهی به در دیوار می خوری؛ گاهی از توی لجن ها رد می شوی و گاهی انگار پاره ای از بهشت رو به روی ات قرار می گیرد و تو را لبریز و سیراب از خوبی می کند. از همه بهتر  آن است که در این مجال دوست و هم فکر پیدا می کنی و آرا و نظرات ات با حضور آنان می پزد و قوام می یابد. همه اینها بسته به شناوری ات دارد!

امروز دو اتفاق جالب اینترنتی برایم افتاد.

اول اینکه به واسطه ی سایتی به آدرس

 ( www.online-iran.com/zaman-marg ) زمان مرگم را به طور تقریبی متوجه شدم! به فرموده سایت مزبور سال 1426 خورشیدی، سالی است که احتمالن بنده در خدمت تان نخواهم بود و از شرم - پس از 72 سال- خلاص خواهید شد. یک حس خاصی داشت. حالا هر چقدر هم که شوخی و سرگرمی باشد. این که فکر می کنی "اوه... چهل سالی هم زنده ام" و نرم افزار محترم در پایین صفحه شمارش معکوس عمرت را گذاشته و ثانیه ثانیه گذر عمرت را می بینی و تو هیچ طوری نمی توانی متوقف اش کنی.

اتفاق دوم این که مدت ها بود می خواستم راجع به موضوعی، پاسخی بنویسم. اما نوشتن اش بسیار سخت بود. چون نمی شد رک و صریح آن را عنوان کرد. باید در قالب داستانی یا طرحی یا ... نگاشته می شد. از همین رو امکان داشت سوء برداشت های مختلفی از آن بشود و آنان که از کم ماجرا بیشتر می دانند، طبق معمول با نظرات سطحی خود به چهار میخ بکشندم! مستاصل مانده بودم. به وبلاگ "مثل هیچ کس" (  www.zaye.persianblog.ir) که آن را دوستم آقای قوامی می نویسد_ هم او که این وبلاگ را به من هدیه داد_ سر زدم و آخرین مطلب اش (خیلی با حالیم!) را برای بار چندم و با لذت خواندم. به نظرهایی که برایش گذاشته بودند نیز سر زدم. دیدم همسر ایشان نظر داده اند. از نظر ایشان به وبلاگ "دم صبح" ( www.3pidane.persianblog.ir ) وصل شدم. مطالب اش آنقدر خوب بود و مرا تحت تاثیر قرار داد، که وقتی به خودم آمدم، دیدم ساعتی است که پای آن نشسته ام. وصف عشق در قالب زیباترین کلمات و نام "حسین"، که چه زیبا و دل نشین بکار برده شده بود.

در وبلاگ ایشان به جمله ای از دکتر شریعتی برخوردم که همه آنچه را می خواستم بگویم در خود داشت. طغیان آرام اینترنت مرا با خودش به جای خوبی برده بود.

مطلب را با همان گفته دکتر شریعتی به پایان می برم.

"من از دفاع کردن از خودم نفرت دارم که این کار، کار آدم های سست است. مرد پاک را ‏زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع و زمان تبرئه اش می کند. هرچند ..."

 

 


 
لاکردار، اگه بدونی هنوز چقدر دوستت دارم...
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

برای صحنه‌ اقدام به قتل مهشید در هامون به سختی توانستیم ساختمان نیمه‌کاره‌ای مشرف به آپارتمان مهشید پیدا کنیم تا صحنه تیر‌انداری را از آنجا بگیریم. وسایل صحنه را با زحمت زیاد از پله‌های نیمه‌کاره ساختمان بالا بردند و آماده فیلم‌برداری شدیم. شرایط ساختمان جوری بود که امکان تکرار برداشت را نداشتیم. کل صحنه هم یه دیالوگ بیش‌تر نداشت. این صحنه را گرفتیم و آمدیم پایین. سپیده زده بود و همه وسایل را جمع کرده بودند که یک دفعه گفتم:" وای آقای مهرجویی، جملهء اصلی را یادم رفت بگویم..لاکردار اگه بدونی هنوز چقدر دوستت دارم..." مهرجویی با تعجب گفت:" آنقدر اسیر ایده پله شمردن شدیم که دیالوگ اصلی یادمان رفت." همه گروه حتی منشی صحنه تیز‌هوش و حواس‌جمع فیلم، به طرز عجیب و غیر‌عادی یادشان رفته بود جمله اصلی را نگفته‌‌ام. بعد از کلی فکر کردن‌ یادمان آمد که در این صحنه یک نما از تفنگ داریم که لب من در کادر نیست و قرار شد سر یکی از صحنه‌های فضای آزاد این جمله را بگویم و بعدا میکس‌اش کنند. گذشت تا چند وقت بعد که درست قبل از شروع فیلم‌برداری صحنه پرت کردن اسلحه در تپه داشتیم با مهرجویی در بیابان قدم می‌زدیم و من گفتم: " آقا الان موقعش رسیده که آن جمله را ضبط کنیم." مهرجویی انگار یادش رفته بود و پرسید:" کدام جمله ؟" جواب دادم:" لاکردار، اگه می‌دونستی هنوز چقدر دوستت دارم." گفت:"آره،آره، انگار وقتشه." بعد رو کرد به دستیارش و گفت:" امیر سیدی، اون جمله را الان می‌گیریم." سیدی پرسید کدام؟ مهرجویی بلند گفت: لاکردار، اگر می‌دونستی هنوز چقدر دوستت دارم. سیدی برگشت طرف صدا‌برار که می‌پرسید چی رو باید بگیریم. امیر داد می‌زد: لاکردار، اگه می‌‌دونستی هنوز چقدر دوستت دارم. حالا من و مهرجویی زل زده‌ایم به این میزانسن و ردو‌بدل شدن این جمله . صدابردار هم به آسیستانش همان جمله را گفت. هر دفعه که این تکرار می‌شد، مهرجویی رو می‌کرد به من و می‌گفت:" شنیدی، اون هم جمله رو کامل گفت." مهرجویی وسط بیابان نشسته بود می‌کوبید روی پایش و می‌گفت: "ببین چه‌قدر دنیا قشنگ می‌شد اگر همه‌ی آدم‌‌ها فرصت می‌کردند همین یک جمله را به هم بگویند: لاکردار، اگه می‌‌دونستی هنوز چقدر دوستت دارم."

 

 

مطلب بالا نقلی است از زنده یاد خسرو شکیبایی. من آن را از وبلاگ لب چشمه به آدرس www.labecheshmeh.blogfa.com برداشته ام. آن وبلاگ محترم نیز این نقل را از وبلاگ مامهر برداشته که مرجع اصلی اش مجله فیلم، شماره ی 382 است. این هم خود حکایتی است! نه؟


 
محسن طنابنده
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

 

 

یادش بخیر. بهترین دوره ی زندگی من دوران دانشگاه بود. دانشگاه آزاد تهران مرکز رشته نمایش.

همان روزهای اول آشنایی با همکلاسی ها بود که از لابلای بچه ها یکی مزه های ناب می پراند. همه را روده بر می کرد از خنده و جالب اینکه مزه ش آنقدر عمیق و لطیف بود که از یاد نمی رفت و دیگر مزه نبود؛ یک نغز گویی محض بود. کم کم سرم برگشت تا ببینم این نغز گوی کلاس مان کیست؟ دیدم پسری است اخم آلود که "ابروهای پیوسته" و عبارت "بنده" در اسم فامیل ش وجه اشتراک من و اوست. یک خانم آشوری هم داشتیم که مسئول دفتر گروه نمایش بود و همیشه ما دو تا را عوضی می گرفت و پدر ما را در آورده بود. کم کم با هم دوست شدیم و دیدم که چقدر بچه زحمت کشی است و انصافا از همه بچه ها به لحاظ تجربه و سواد یک سر و گردن بالاتر بود. رفاقت مان بالا گرفت و من دوست ش داشته٬ دارم و خواهم داشت. همیشه جوک های دست اول مان را برای هم می گفتیم. انگار وقتی ما برای هم جوک می گفتیم حس واقعی جوک درمی آمد. و او استاد جوک تعریف کردن بود. و جالب تر اینکه به جوک های هم زیاد نمی خندیدیم ولی بقیه چرا!

وقتی از او راهنمایی خواستم برای اینکه بتوانم بهتر کار کنم _چون ما به این اتفاق نظر رسیده بودیم که در دانشگاه اتفاق مثبتی برای مان نمی افتد_ خانم اسکویی را به من معرفی کرد و گفت که خودش آرزوی ش بوده که از کلاس وی بتواند استفاده کند اما فرصت ش هیچ گاه پیش نیامده است.

یک بار نمایشی برای کودکان توی تاتر شهر کار می کرد که نقش گرگ را داشت و ملت را از خنده سیاه می کرد. توی تمرین های همان نمایش من برای کسی از او کار خواستم. طرف مشکلات زیادی داشت. محسن خیلی لطف کرد و آن خانم را در آن نمایش جا داد و حمایت ش کرد. بعدها آن خانم از بازیگران سینما و سریال های تلوزیونی شد و شنیده ام که الآن در خارج از کشور زندگی می کند. منظور اینکه دست خیلی ها را گرفت و به خیلی ها کمک کرد. به قول مادر بزرگم "خدا دست ش را بگیرد و کمک ش کند."

این محسن طنابنده ای که الآن توی سریال مامور بدرقه می بینید، حاصل سال ها تلاش او در عرصه هنر های نمایشی است. او نه با پارتی و نه با هیچ باجی به این درجه رسیده است.

مرتبت او بیش از این هاست. او نویسنده و بازیگر کارهای مطرحی است که متاسفانه تا کنون به نمایش در نیامده اند و یا در محاق توقیف به سر می برند یا در مسائل حاشیه ای گیر کرده اند.

سال هاست که او را از نزدیک ندیده ام. اما از موفقیت ش خوشحالم زیرا بالاخره یکی پیدا شد که بی زر و زور و پارتی و ریش و ... در سینما، تاتر و تلوزیون این مملکت برای خودش جایگاهی در خور پیدا کرد. خوشحالی دیگرم از این است که پیش بینی ام درباره او درست از آب در آمد. آخر به خیلی ها گفته بودم که منتظر حلول یک هنرمند خوب در سینما، تاتر و تلوزیون باشید. او نام ش محسن طنابنده است.

 


 
زیر درخت زندگیم
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

در راه دیروز به فردا،

زیر درختی فرود می آیم.

در سایه اش برای لحظه ای کوتاه از زندگیم،

اندیشه کنان به راه خویش،

اندیشه کنان به مقصد خویش،

اندیشه کنان به راهی که پس پشت نهاده ام،

اندیشه کنان به تمامی آنچه در حاشیه ی راه رسته است.

آنچه شایسته ی تحسین است،

نه بایسته ی تاراج شدن.

آنچه شایسته ی عشق ورزیدن است،

نه بایسته ی کج اندیشی.

آنچه شایسته ی به جای ماندن در خاطره است،

نه بایسته ی به سرقت بردن.

 

در راه دیروز به فردا، زیر درخت زندگیم فرود می آیم.

در سایه اش، برای لحظه ای از زندگیم؛

 

 

مارگوت بیگل

چیدن سپیده دم

برگردان احمد شاملو


 
کدامین پل؟!
ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

نمی دانم کدامین پل،

در کجای جهان شکسته،

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد.

(پریوش مستمع)